دانلود کتاب پیش از رستاخیز جلد اول

دانلود کتاب پیش از رستاخیز جلد دوم

دانلود کتاب پیش از رستاخیز جلد سوم

در این قسمت به دو مورد روایت اشاره می کنم که مطابق با آنها پروردگار متعال بنا به مصالحی از شیطان اجابت حاجت کرده و یا اجازه مداخله به او می دهد :

بر گرفته ازکتاب"داستانهائی از ابلیس و شیطان – نوشته سیدمحمدمیرسلطانی" – صفحات 44  تا 46

 "و از بنده ما ایوب یاد کن آنگاه که پروردگارش را ندا داد که :

شیطان مرا  به رنج و عذاب در افکنده است" سوره ص - 41

تسلّط شیطان بر اموال ایوب:

"...شیطان وقتی شکرگذاری بی امان ایوب علیه السلام رادید،آتش خودبینی اش شعله‌ورشد.عرض کرد:پروردگارا ایوب به این جهت شکر و ثنای تو را می کند که نعمت فراوان به او عنایت کرده‌ای. اگر از نعمت‌هایی که به او عنایت نموده‌ای محرومش نمایی،خواهی دید که دیگر سپاس‌گزار نخواهد بود. برای امتحان،مرا بر دارایی‌اش مسلط کن تا بدانی دیگر هرگز تو را شکر نمی‌کند. خطاب از رب الارباب به شیطان رسید: تو را بر اموال و ثروت او مسلط کردم، هر کاری که می‌توانی انجام بده، تا برای همه معلوم شود که شکر ایوب برای مال و ثروت نیست. بلکه شکر و حمد و ثنای او فقط برای این است که مرا شناخته و به من عشق می‌ورزد. شیطان از شنیدن این فرمان شاد شد و همه ثروت ایوب را از بین برد. اما سپاسگزاری‌های ایوب زیادتر شد. عرض کرد خدایا مرا بر زراعت های او مسلط فرما،ایوب چون دلش خوش است که زراعت دارد از این جهت، شکر می‌کند، خداوند او را بر آنها هم مسلط کرد. شیطان با همه یارانش بر زراعت‌های او دمیدند، و همه آنها دستخوش آتش شدند. اما شکر او زیادتر شد. گفت خداوندا مرا بر گوسفندان و گاوها و شتران او مسلط فرما زیرا هنوز امید او به چهارپایانش هست. خداوند به او رخصت داد. آن ملعون هم تمام گوسفندان و شترهای ایوب را نابود کرد. باز روحیه بندگی او افزونی یافت. گفت: ای خدا، ایوب 12 پسر رشید دارد و امیدش به فرزندانش است و می‌گوید: با کمک فرزندان باز هم مال و ثروت به دست خواهم آورد، گوسفندان و شتران باز پیدا می‌شوند، کشاورزی رونق می‌گیرد و کشت و کار به جریان می‌افتد. مرا بر پسران او مسلّط فرما. وقتی رخصت گرفت شبی که همه فرزندان، مهمان برادر بزرگتر بودند آن ملعون ساختمان را بر سرشان خراب نمود. چون خبر به ایوب رسید حمد خدا را کرد و گفت: خدایا روزی به من فرزند دادی و روزی گرفتی اختیار همه به دست تو است.

تسلّط شیطان بر بدن ایوب:

وقتی که شیطان ایوب را چنین دید، دشمنی‌اش فزونی یافت و عرض کرد: خداوندا سپاس ایوب برای این است که بدنش سالم می‌باشد و می‌گوید: باز کار می‌کنم و اموالی به دست می‌آورم او می‌داند که به زودی آنچه از او گرفته‌ای باز پس خواهی داد، هنوز شکر تو را می‌کند و خود را نباخته است. الحال اگر مرا بر بدنش مسلط کنی خواهی دید که دیگر شکر نخواهد کرد، خطاب از جانب خداوند به او رسید که تو را بر بدنش مسلط گردانیدم به غیر از عقل و دل، گوش و چشم و زبان او زیرا تو را در آن‌ها تصرف نیست و آنها مربوط به من است. آن ملعون چون رخصت یافت به سرعت فرود آمدکه مبادا ایوب رحمت الهی را دریابد و بین او وشیطان حائل شود. آمد تا سدراه آن شود پس از آتشی که خودش از آن خلق شده بود. در سوراخ‌های بینی ایوب دمید که از سر تا پایش زخمی گشت و مدت بسیاری در رنج بود.اما ایوب هم چنان در حمد و شکر الهی کوشاتر و زبانش دائماً در یاد خدا بود.مصیبت برای حضرت سخت شد که دیگر نتوانست داخل شهر بماند، از شهر و زندگی در آن دست شست و به بیرون شهر رفت. هر روز ناتوانی‌اش بیشترمی‌شد و در عوض شکر و سپاسگزاریش افزایش می‌یافت،یک مرتبه نشد که از درد خویش گلایه کند.

روزی عیال او رحیمه(دخترحضرت یوسف) عرض کرد ای ایوب مرض تو طول کشید از خدا بخواه که تو را عافیت عنایت فرماید. فرمود: ای زن چند سال در حال رفاه و سلامت بودم. گفت: متجاوز از هفتاد سال. فرمود: چند سال است که بلا و مرض به من روی آورده؟ گفت: حدود هفت سال. فرمود: هفتاد سال در رفاه و سلامت بودم اگر هفت سال در بلا و رنج باشم آیا جا دارد که تندرستی خود را از خدا بخواهم؟ وقتی شیطان دید هر چه اندوه ایوب بیشتر می‌شود، شکرگزاری‌اش فزونی می‌یابد، ناراحت شد، رفت پیش جماعتی از یاران ایوب و گفت بیایید برویم نزد آن بنده مبتلا شده و از او بپرسیم به چه دلیل به این بلای عظیم مبتلا گردیده است. چون نزد ایشان آمدند، گفتند:کاش ما را از گناه خود خبر می‌دادی،زیرا ما گمان نداریم این بیماری تو را مگر به واسطه گناهی که از ما پنهان کرده‌ای. فرمود: به عزت پروردگار سوگند می‌خورم که من گناهی نکرده‌ام. هرگز طعامی نخورده‌ام مگر آن که یتیمی یا مسکینی را با خود شریک کرده‌ام. و هرگز در طاعت برای من پیش نیامده، مگر این که هر کدام را بر من دشوارتر و سخت‌تر بوده است برگزیده‌ام. شیطان از کار او سرگردان گشته بود تا چه کند که او را از شکرگذاری باز دارد زیرا حیلت او در آن حضرت اثر نکرد و به مقصودش نرسید..."

 "درخواست ابلیس ملعون از درگاه الهی برای فزونی حرارت آفتاب در روز عاشورا!"

برگرفته ازکتاب"دنیای مرموز جن – نوشته ستارپورابراهیم گلرودباری"– صفحات  183 و  184 

"... در این هنگام رگ حسد و عداوت آن ملعون به حرکت و هیجان درآمد و از شدت و اضطراب خودرا به یکسو کشید و به مناجات و راز و نیاز به درگاه خداوند پرداخت و گفت: یا ربّ العزّه و یا اله العالمین؟ جز درگاه باز رحمتت، به کجا رو آورم؟! آیا در سؤال و حاجت خواهی مرخّص و مأذون هستم؟! پس از خلاّق عالمیان مأذون شد و ندا رسید که: یا شیطان رجیم!سؤال کن از هر چه که می خواهی؟ شیطان عرض کرد:این حجّت کبری و ولیّ مطلق توست که به تحقیق او را بعد از جدّ و پدر و مادر و برادرش برتری داده‌ای بر جمیع خلق از اوّلین تا آخرین آنها و اهل آسمان‌ها و زمین‌ها، هر چند که صبر و تحمّل او غایت و نهایت ندارد و مافوق ادراکات عقول و اوهام است،اما می خواهم بدانم آیا بر حالات و ابتلائات و مصائبی بیش از این نیز صبر دارد؟! ندا رسید: این ملعون رجیم! بخواه هر چه می‌خواهی!آن ملعون عرض کرد:می‌خواهم که حرارت آفتاب را به هفتاد درجه برسانی! ندا رسید: ای ملعون! حاجت تو را برآوردم.منم ارحم الرّاحمین و اجود المسؤولین و اکرم الاکرمین و امّا بدان ای رجیم غافل که من خمیره و طینت حجّت کبری و ولیّ مطلقم را با دست قدرت خود به آب رحمت و صبر و تفویض و تسلیم و رضا خلق کرده ام. آری، وقتی که خداوند عالم، حرارت آفتاب عالم تاب را به هفتاد درجه رساند، شیطان و همراهانش نیز آن حرارت را احساس نمودند تا جایی که رو به فرار نهاده و از سرزمین کربلا بیرون رفتند.البته باید گفت که این حرارت شدیدتنها مختص به آن مظلوم بود و دیگران درکربلا این نحو تأذی و احساس حرارت نمی کردند مگر خود ابلیس که او نیز پای به فرارگذاشت. و این از قدرت تامّه ی خلاّق عظیم است که تنها آن حضرت بتواند تا آن حرارت شدید را حسّ کند و دیگران این حالت را نداشته باشند و ظاهر روایت این است که تا هنگام شهادت آن امام مظلوم این حالت ادامه داشته است...!"

(ثبت نظرات)